داستان پند آموز

مانع

در زمان های قدیم ،پادشاهی سنگی را در وسط جاده پر رفت و آمدی قرار داد تا عکس العمل مردم را ببیند و خودش نیز در پشت درختی مخفی شد.بیش تر مردم از کنار آن تخته سنگ بزرگ بی تفاوت عبور میکردند،برخی نیز غرولند میکردند و  از  بی نظمی شهر شکایت می کردند و از پادشاه و اطرافیانش که به فکر مردم نیستند انتقاد میکردند ولی با این همه هیچ کس برای برداشتن آن اقدامی نکرد.

نزدیک غروب یک پیر مرد روستایی که بار میوه و سبزیجات داشت،به سنگ که رسید،بار های خود را زمین گذاشت و با زحمت زیاد،تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را به کنار جاده برد تا راه مردم باز شود.پس از آن که برای برداشتن بار های خود برگشت،کیسه ای را دید که در زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را باز کرد.

داخل آن پر از سکه های طلا همراه یک یاداشت بود.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.  

/ 5 نظر / 14 بازدید
باران

سلام دوست خوبم ممنون از حضورت وب جالبی داری امید وارم موفق باشی مطلبی همراه با عکسی جالب تحت عنوان ..عکسی که بادیدن آن دست ((( پدر ))) خودرا خواهید بوسید آپ کردم حتما حتما بهم سر بزن ونظر خودتو بده ممنون از توجه شما.....[گل][گل]

امیر

سلام خوبین ببخشید دیر جواب دادم جالب بود خسته نباشین موفق باشین[گل]