بابابزرگم.....

دوشنبه ٣/٨/٨٩ بود.از مدرسه به خونه اومدم ماشینو دم در دیدم خیلی تعجب کردم چون بابا همیشه از صبح ساعت ۶ تا  ساعت ٧عصر سرکار بوده ولی چرا امروز زودتر اومده بود خونه؟

دلیلشو نمیدونستم با کلیدم در خونه رو باز کردم جلوی در ورودی دو تا کفش بود که نشون می داد کسی اومده خونمون باخودم گفتم مامان مگه سرکار نرفته که مهمون داریم؟رفتم تو دیدم زن عموم، خانم مدیری( دوست مامان)ومامان و بابا نشسته بودن،مامان دماغش قرمز قرمز بود همه لباس سیاه پوشیده بودن.سلام کردم جواب سلامو دادن رفتم تو زیرزمین که لباسهای  مدرسمو دربیارم دیدم یگانه پایینه .

لباس هامو عوض کردم و رفتم همون جا نشستم اصلا دوست نداشتم چیزی رو که بهش فکر میکردم واقعیت داشته باشه

بعد از چند دقیقه بابا اومد پایین گفت:یاس برین لباساتونو جمع کنین ببرمتون خونه ی عمه ها ، من و مامان باید بریم مشهد بابابزرگ حالش خوب نیست.

گفتم : بابابزرگ فوت کرد؟ جواب شنیدم:آره .نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیر گریه اعصابم به هم ریخت خیلی دوست داشتم قبل از اینکه بره اون بالابالا ها ببینمش یا حداقل صدا شو بشنوم 

اعصابم از این خورد بود که نمیتونم به خاطر مدرسه ی لعنتی با مامان بابا برم مشهد من که نتونستم بابابزرگم رو قبل از مرگ ببینم حداقل میرفتم سر قبرش.

خیلی خیلی دلم براش تنگ شده خیلی خیلی 

/ 2 نظر / 5 بازدید
نغمه

.ممنونم که من سر زدید خانه رویاها باز هم منتظر قدوم مهمانان خویش است....خوشحال می شوم که بتوانم شما را در کنار دیگر دوستانم در صفخه خود داشته باشم....

مریم

خدا رحمتش کنه گلم اشکال نداره