داستانی زیبا و پند آموز

امید به خدا

روزی روزگاری دختری 7 ساله به همراه مادرش در شهری کوچک زندگی می کردند. که بسیار فقیر بودند و از نواختن ساز سنتور در گوشه خیابان برای مردم پول کمی به دست می آوردند. آن ها در گوشه ای از خیابان چادر زده بودن و غذایشان چیزی جز نان خالی نبود.

 ولی دخترک هر شب با رویای اینکه در خانه ای زیبا زندگی میکند و غذاهای خوب می خورد به خواب فرو می رفت. مادر همیشه می گفت : دخترم چرا این فکر ها را می کنی؟ این اتفاق هرگز نیفتاده و بعد از این هم نمی افتد. ولی دخترک با اطمینان می گفت : مادرم شما اشتباه می کنید من کودکی هستم با دلی پاک و هر چه از خدا بخواهم به من می دهد و سپس با چشمانی  پر از اشک رو به آسمان می کرد و می گفت : خدای بزرگ مگر تو در کتابت نگفته ای که کودکان هیچ گناهی ندارند و قلبشان پاک است و هر آنچه از من بخواهند برآورده خواهد شد پس کجایی ای خدای بزرگ چرا جوابم را نمی دهی؟ ناگهان صدای رعد و برق مهیبی آمد و باران شدیدی سر گرفت مادر با غصه گفت : این هم جواب خدا به تو عزیزم! سریع تر به زیر چادر بیا. دخترک گفت : نه این جواب خدا نیست من منتظرم تا صدای خودش را بشنوم.

صبح روز بعد دخترک که همیشه در حال اندیشیدن به فکر های زیبا و قشنگ بود، از چادر درآمد و با آقایی بسیار محترم رو به رو شد مرد از دخترک خواست تا مادرش را صدا کند. مرد پس از سلام و علیک با مادر دخترک گفت : ما از طرف شهرداری طرحی را اجرا می کنیم و خانه های رایگان در اختیار خانم ها ی بی سرپرست قرار میدهیم آن ها میتوانند در موسسه های وابسته به شهرداری کار کنند و خرج زندگی خود را به دست آورند مادر در حالی که از خوشحالی و تعجب اشک در چشمانش جمع شده بود با صدایی لرزان گفت: خانه هایی برای همیشه؟ باورم نمی شود.

مرد لبخندی زد و دست در کیف خود کرد و برگه ای را بیرون آورد و به مادر گفت : فقط کافی است این برگه را امضا کنید و فردا به شهر داری بیایید. زن که از خوشحالی قطرات اشک از چشمانش سرازیر بود دخترش را در آغوش گرفت و برای روز های زیبا،نقشه های زیباتری کشید.

 با ایمان به خدا و جذب انرژی های مثبت به هر آنچه می خواهید دست بیابید.  

/ 1 نظر / 9 بازدید
علی طباطبایی

داستان خیلی خیلی خوبی بود قربون بزرگیت برم خدا راستی من اپ کردم یه سری بهم بزنید درضمن شما رو هم با اجازه لینک کردم لینکم کنید[لبخند]