داستان جالب و خواندنی

راننده تاکسی

مسافر تاکسی آهسته روی شانه ی راننده زد چون می خواست یه سوال ازش بپرسه... راننده جیغ زد ، کنترل ماشینو از دست داد... نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس.... از جدول کنار خیابون رفت بالا... نزدیک بود که چپ کنه اما... کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد...!!!!

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین مسافر و راننده رد و بدل نشد... سکوت سنگینی حکم فرما بود تا اینکه راننده رو به مسافر کرد و گفت : هی مرد دیگه هیچ وقت این کارو تکرار نکن...منو تا سر حد مرگ ترسوندی !!

مسافر عذر خواهی کرد و گفت: من نمیدونستم که یه ضربه ی کوچولو شما رو میترسونه

راننده گفت: واقعا تقصیر تو نیست... امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار میکنم... آخه من 25سال راننده ی ماشین جنازه  کش بودم !

/ 1 نظر / 9 بازدید
sara

سلام خوش حالم كردي كه بهم سر زدي .تو هم وب خوبي داري.منو با اسم كلبه ي عشق لينك كن و بگو من ترو با چه اسمي بلينكم منتظرم