☺ یک فنجان آرامش ☺
گاهی دریا هوس می کند به ساحلش سر بزند برایش مهم نیست که دستش را می گیرد یا نه مهم اثبات وفاداری دریاست.... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند.همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش راروی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود،چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند.چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید.گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد،تا اینکه! معجزه! ! رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش راکه همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید،اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند،شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. 

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را
بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت.

دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

[ یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

روز شنبه ٢۴/۵/٨٨بود که موبایلم زنگ زد مریم بود دوست صمیمیم بعضی اوقات به هم زنگ میزدیم و باهم حرف میزدیم ولی این بار... من اون موقع مشهد بودم گوشی رو برداشتم و سلام کردم جواب سلاممو داد وگفت یاسمین می خوام یه خبر بد بدم امیدوارم خودتو کنترل کنی جواب دادم: می کنم گفت:یاسمین عاطفه (دوستم)تصادف کرده باباش و مامان مامانش مردن خودشم الان تو کماست خواهر کوچیکشم سرش شکسته مامانش هم حالش خوب نیست  برو حرم براش دعا کن. خیلی ناراحت شدم و همون جا زدم زیر گریه مامانبزرگ هم بود تازه مهمون هم داشتیم. مامان مریم با مامانبزرگ حرف زد من داشتم گریه می کردم و توی دلم دعا میکردم. همون شب رفتم حرم و دعا کردم خیلی نگرانش بودم .

چند روز بعد به مریم زنگ زدم و گفت هنوز تو کماست.

 ما برگشتیم دزفول یه روز تلفن خونه به صدا دراومد مامانم گوشی رو برداشت و رفت به طرف اتاق بالا همین جور که داشت می رفت صدای گریه ی مامانو شنیدم نمیدونستم چه اتفاقی افتاده، چند دقیقه بعد مامان اومد و به من گفت:عاطفه حالش خوب نیست گفتم :فوت کرد؟ گفت: آره  زدم زیر گریه رفتم اتاق بالا کلی گریه کردم کلی

بعد از مریم فهمیدم که داشتن میرفتن شمال که با ماشین تصادف کردن مامانبزرگ و باباش و خود دوستم فوت کردن مامانش هم به چند تا عمل جراحی نیاز داره خواهرشم فراموشی گرفته

 

چند روز قبل از اینکه برن مسافرت بهم زنگ زد و گفت که راهنمایی سما اسم نوشته یعنی همون مدرسه ای که من میخواستم برم خیلی خوش حال شدم که می خواد به این  مدرسه  بیاد. ولی حیف که...

هر وقت یاد اون روزی می افتم که من و مریم رفته بودیم خونشون کلی غصه می خورم که چرا این اتفاق افتاد 

عاطفه خیلی دختر خوبی بود من خیلی دوسش داشتم خیلی.بی گناه از دنیا رفت می دونم که الان تو بهشه. خیلی دوست داشتم قبل از این که بمیره یه بار دیگه صداشو بشنوم وباهاش خداحافظی کنم بهش بگم چقدر دلم براش تنگ میشه

عاطفه بعد از دو روز تو کما بود بعد از دو روز طوری به خواب رفت که دیگه هیچ کس نمیتونه بیدارش کنه یعنی  دیگه هیچ وقت بیدار نمیشه. خوابید خوابی عمیق مانند عمق دریاها...   

عاطفه رفت سفر ولی دیگه برنگشت...

هیچ وقت فراموشش نمیکنم.

 

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

پیری برای جمعی سخن می راند لطیفه ای برای حضار تعریف کرد و همه دیوانه وار خندیدند . بعد از لحظه ای دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمی ار حضار خندیدند . او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید .  او لبخندی زد و گفت:وقتی که نمی توانید بارها و بارها  به لطیفه ای یکسان بخندید پس چرا بار ها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟

گذشته را فراموش کنید وبه جلو نگاه کنید.

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

هر صدفی لیاقت داشتن مروارید را ندارد پس یادت باشه که بری هر صدفی مروارید نشوی.....

 

همیشه ساحل دلت را به خدا به بسپار....خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد....

 

آنچه انسان را غرق می کند، در آب افتادن نیست

بلکه زیر آب ماندن است.

 

خوشی با خوبی فرق دارد، بخاطر خوبیها از خیلی خوشیها باید گذشت..

جاده ی زندگی نباید صاف و مستقیم باشد ،

 

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

دوشنبه ٣/٨/٨٩ بود.از مدرسه به خونه اومدم ماشینو دم در دیدم خیلی تعجب کردم چون بابا همیشه از صبح ساعت ۶ تا  ساعت ٧عصر سرکار بوده ولی چرا امروز زودتر اومده بود خونه؟

دلیلشو نمیدونستم با کلیدم در خونه رو باز کردم جلوی در ورودی دو تا کفش بود که نشون می داد کسی اومده خونمون باخودم گفتم مامان مگه سرکار نرفته که مهمون داریم؟رفتم تو دیدم زن عموم، خانم مدیری( دوست مامان)ومامان و بابا نشسته بودن،مامان دماغش قرمز قرمز بود همه لباس سیاه پوشیده بودن.سلام کردم جواب سلامو دادن رفتم تو زیرزمین که لباسهای  مدرسمو دربیارم دیدم یگانه پایینه .

لباس هامو عوض کردم و رفتم همون جا نشستم اصلا دوست نداشتم چیزی رو که بهش فکر میکردم واقعیت داشته باشه

بعد از چند دقیقه بابا اومد پایین گفت:یاس برین لباساتونو جمع کنین ببرمتون خونه ی عمه ها ، من و مامان باید بریم مشهد بابابزرگ حالش خوب نیست.

گفتم : بابابزرگ فوت کرد؟ جواب شنیدم:آره .نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیر گریه اعصابم به هم ریخت خیلی دوست داشتم قبل از اینکه بره اون بالابالا ها ببینمش یا حداقل صدا شو بشنوم 

اعصابم از این خورد بود که نمیتونم به خاطر مدرسه ی لعنتی با مامان بابا برم مشهد من که نتونستم بابابزرگم رو قبل از مرگ ببینم حداقل میرفتم سر قبرش.

خیلی خیلی دلم براش تنگ شده خیلی خیلی 

[ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

سلاااااااام

چند روزیه که تو وبلاگم چیزی ننوشتم دلم برای نوشتن تنگ شده بود.

مگه این امتحانا میزارن آدم به کار های دیگش برسه؟!!سوال

١١خرداد امتحانام تموم شد اوهخیلی خوبه امتحان نداشته باشیم،تقریبا همه امتحانامو خوب دادم بهمون گفتن تا آخر این هفته باید زنگ بزنیم برای کارنامه ها

خداکنه هرچه زورتر کارنامه هارو بدن.خیال باطل

 

[ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

اسفند سال ١٣٨٩ بود که جشن تولدم رو گرفتم من خودم توی فروردین به دنیا اومدم ولی به خاطر تعطیلات عید تولدم رو توی اسفند گرفتم.هفت نفر از دوستامو دعوت کرده بودم ولی متاسفانه فقط سه نفر از از اونا اومده بودن.                                         خیلی بهم خوش گذشت.دوست صمیمیم یه شال با یه سکه پارسیان بهم داد که هدیه از هدیه اون خیلی خوشم اومد.                                                                      مامان بابام و یگانه هم دو تا ربع سکه بهم دادن این هدیه رو هم خیلی دوس داشتم. یکی دیگه از دوستام هم یه دفترچه خاطرات اون و یه کارت اون یکی هم بهم یه لباس داد. 

خلاصه خیلی بهم خوش گذشت*                                              

[ پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

یکی داشته تو جنگل راه می رفته به یه شیر می رسه با کیک می خورش!

یه مرد کور و  یه مرد لنگ داشتن می رفتن که متوجه می شن یه دزد داره ماشینشونو می بره، کوره به لنگه میگه:من شمارشو یاد داشت میکنم تو هم بدو دنبالش.!؟!

به حیف نون میگن تا حالا معجزه دیدی؟میگه آره رفتم بانک در به اذن خدا باز شد!

 

[ یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ یاس ]

وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم

به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر

به طرف خودمان بر گشته اند . . .

 

هیچ تنهایی وحشتناک تر از تکبر نیست.

 

دنیا گلی است که گلبرگهایش خیالی و خارهایش حقیقی است.

 

عاشق تر از همه ما موش کوری است که زیبایی جفتش را چشم بسته باور دارد . . .

 

هر شکست لااقل این فایده را دارد که انسان یکی از راههایی را

که به شکست خوردن منتهی می شود را می شناسد . . .

 

زندگی با مرگ از بین نمی رود،زندگی دقیقه به دقیقه ،روز به روز 

با هزارها طریق غفلت و بی توجهی از بین می رود. 

[ یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

باد می وزد میتوانی در مقابل آن هم دیوار بسازی و هم آسیاب انتخاب با توست.... امیدوارم لحظات خوبی رو در وبلاگم سپری کنین.... خواهشا هر کس که به وبم سر میزنه و نظر میزاره نوشتن ادرس وبش رو فراموش نکنه... مرسی
صفحات دیگر
امکانات وب



دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
http://night-skin.comhttp://night-skin.comhttp://night-skin.com
< قالب و كدهاي جاوا > < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا > ابزار پرش به بالا


کد ماوس