☺ یک فنجان آرامش ☺
گاهی دریا هوس می کند به ساحلش سر بزند برایش مهم نیست که دستش را می گیرد یا نه مهم اثبات وفاداری دریاست.... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

توی جاده ای که انتهاش معلوم نیست

پیاده یا سواره بودن فرقی نمیکنه

اما اگه همراهی باشه که تنهات نذاره

بی انتها بودن جاده آرزوت میشه....

قلب

[ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

پروردگارا

آرامش

را

همچون دانه های برف

آرام و بی صدا

به سرزمین قلب کسانی که برایم عزیزند

بباران

قلب

پ.ن:تقدیم به دوست عزیزم

که وقتی حالم بد بود تنهام نذاشت....چشمک

ماچهمیشه باشماچ

[ پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

سخته بگی سخته و کسی نباشه بگه

چرا؟

چته؟

چی سخته؟

نترس من هستم

سخته سختیاتو تنهایی به دوش بکشی...

[ چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

این روزها همه ی آدما درد دارند....

درد پول

درد عشق

درد تنهایی

این روزها چقدر یادمان میرود زندگی کنیم....!!!

[ جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

چه خوب است اگر اینطور به زمان نگاه کنیم:

 

[ یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ یاس ]

دیروز پینوکیو آدم شد

و امروز، آدم ها پینوکیو....!

من از عاقبت مادربزرگ میترسم

اگر فردا شنل قرمزی گرگ شود......!

 

 

پ.ن:مرسی که توی این مدت که نبودم من رو تنها نذاشتین

از خوندن نظراتتون انرژی گرفتم و کلـــــــی خوشحال شدم

لبخندبازم ممنون لبخند

[ چهارشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

چه حقیر و کوچک است آن کسی که به خود مغرور است....

چرا که نمی داند بعد از بازی شطرنج،

شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار میگیرند....

[ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

 

پرنده بر شانه های انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .

پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها
و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را
نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد 
چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از
یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است
، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد

تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام

این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی
دلش موج زد .



آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و
آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی
عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

[ پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

زندگی خالی نیست...

مهربانی هست، سیب هست ،ایمان هست....

[ جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

راز خوشبختی یک زوج

 

یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد
ازداوجشان را جشن گرفتند.

آنها در شهر به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی
با هم نداشتند مشهور بودند تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های
محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز
خوشبختیشونو)بفهمند.


 سردبیر: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟


 شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:

بعد از ازدواج برای ماه عسل رفتیم اونجا برای اسب سواری. 2 تا
اسب مختلف انتخاب کردیم.

اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه
کم سرکش بود.


 سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت.
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :

"این بار اولته"

بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با
آرامش به اسب کرد و گفت :

"این بار دومته"‌

بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار
همسرم رو انداخت؛

همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک
کرد و اون اسب رو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم:

"چیکار کردی روانی؟ دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"


 همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت " این بار اولته!!!"

[ پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر....پر از خار....پر از برگ لطیف....

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همسایه ی دیوار به دیوار همند...!

[ سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

آدم ها مثل سایه اند !

ازشون فرار کنی ،

دنبالـــت میدوند !

دنبالشون که بدویی ،

ازت فرار میکنند !!

ناراحت

[ پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ یاس ]

برنده ی واقعی

 

پسر 8 ساله ی من دونده ی خوبی بود و در اکثر مسابقات مدال می آورد. روزی برای دیدن مسابقه ی او رفتم.در مسابقه ی اول مدال طلا را کسب کرد.

مسابقه ی دوم آغاز شد.

او شروع خوبی داشت اما در پایان مسابقه حرکت خود را کند کرد و نفر چهارم شد.برای دلداری به سراغ او رفتم تا نکند به خاطر اول نشدن ناراحت باشد.

پسرم خنده ی معصومانه ای کرد و گفت:

مامان یه رازی بهت میگم ولی پیش خودمون بمونه.

کنجکاو شدم. پسرم ادامه داد:

من یک مدال بردم اما دوستم نیکولاس هیچ مدالی نبرده بود و خیلی دوست داشت یک مدال برای مادر پیرش ببرد.برای همین گذاشتم او اول بشود.

پرسیدم:پس چرا چهارم شدی؟

خندید و جواب داد:

آخه نیکولاس میدونه من دونده ی خوبی هستم.اگر دوم می شدم همه چیز را میفهمید.حالا میتوانم بگم پایم پیچ خورد و عقب افتادم.

[ پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

این دفعه تصمیم گرفتم چند تا کاریکاتور زیبا و مفهومی بزارم 

خودم که خیلی دوسشون دارم چون پر محتوا هستن

شما چطور؟نیشخند

 

[ شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

خدایا با من بمان

در اعماق تاریکی و زمانی که همه ی در ها بسته می شوند

آن موقع که آرامش از میان می رود

خدایا با من بمان

نجات دهنده ی درماندگان،با من بمان

زمانی که همه ی شکوه و جلال این دنیا از میان می رود و به خاک تبدیل می شود

تو که همیشه پایدار می مانی و تغییر نمی یابی،با من بمان

 

خدایا با من بمان

 

+ این متن رو توی یک رمان خوندم

قلببه نظرم زیبا و دلنشین اومدقلب

نیشخندگفتم تو وبم بنویسمشنیشخند

[ چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

کاش میشد

 اشک را تهدید کرد

 مدت لبخند را تمدید کرد

 کاش می شد

 از میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد

قلب

[ پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

هرگز
برای کسی که شما را اذیت میکند

 گریه نکنید

 در عوض لبخند بزنید و بگویید:

ممنون به خاطر اینکه به من فرصت دادی تا کسی بهتر از تو پیدا کنم.....

[ دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

من 2 تیر امتحان تیزهوشان دادم

بی صبرانه منتظر نتایج بودم که یکشنبه دوستم بهم خبر داد که نتایج رو زدن تو سایت....من رفتم تو سایتی که نتایج رو زده بودن ولی هر کاری میکردم باز نمیشد...

حالا سایت های دیگه بدون هیچ دردسری باز می شدن ها فقط همین سایت بود که هر کاری کردم باز نشد که نشد.......فکرکنم ساعت 11یا12 بود که دیگه کلافه شدم و پاشدم که به دوستم زنگ بزنم اون موقع بود که متوجه ساعت شدم و از زنگ زدن منصرف.....

فردا هم قرار بود برم یه مدرسه دیگه ثبت نام کنم چون احتمال اینکه تیزهوشان قبول نشم وجود داشت...آخه یک بار دیگه هم سال پنجم ابتدایی شرکت کرده بودم ولی قبول نشده بودم....ناراحت

خلاصه فردا شد و من تو مدرسه بودم که با دوستم تماس گرفتم و اون بهم گفت که برای گرفتن نتایج باید به اداره اموزش و پرورش مراجعه کنم منم که دیگه طاقت نداشتم....نگران

مشکل اینجا بود که هنوز کار ثبت نامم هم تموم نشده بودچشم

به محضه اینکه کار ثبت نامم تموم شد با مادرم به طرف اداره ی اموزش و پروش حرکت کردم به اونجا که رسیدم قلبم داشت از تو دهنم میومد بیروننیشخندخیلی میترسیدم

نگراننگراننگران

ولی وقتی که از مسئول اونجا درخواست کردیم که نتایج رو اعلام کنه خیلی خیلی خوشحال شدم

چون من قبول شده بودم......

happyhappyhappyhappyhappyhappy

 

[ سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ یاس ]

دوست داشتن کسی که شما رو دوس نداره

مثل بغل کردن  کاکتوس می مونه

هر چی محکم تر بغل کنی

بیشتر 

آسیب می بینی...

[ شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ یاس ]

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه

کریسمس روزبه روز بیشتر می شد . من هم به فروشگاه رفته بودم و برای

پرداخت پول هدایایی که خریده بودم ، در صف صندوق ایستاده بودم .

جلوی من دو بچه کوچک ، پسری ۵ ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند .

پسرک لباس مندرسی بر تن داشت ، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در

دستهایش می فشرد .

لباس های دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در

دست داشت . وقتی به صندوق رسیدیم ، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان

گذاشت . چنان رفتار می کرد که انگار گنجینه ای پر ارزش را در دست دارد

صندوقدار قیمت کفشها را گفت :«  ۶ دلار » .

پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد : ۳ دلار و ۱۵ سنت .

بعد رو به خواهرش کرد و گفت : « فکر کنم باید کفشها را بگذاری سر جایش… » 

دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت : « نه !نه! پس

مامان تو بهشت با چی راه بره ؟ »

پسرک جواب داد : « گریه نکن ، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم . »

من که شاهد ماجرا بودم ، به سرعت ۳ دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم .

دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت : « متشکرم خانم …  »

به طرفش خم شدم و پرسیدم : «منظورت چی بود که گفتی : پس مامان تو بهشت
با چی راه بره ؟ »

پسرک جواب داد : « مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از

عید کریسمس به بهشت بره ؟ »

دخترک ادامه داد : « معلم ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلایی است ،

به نظر شما اگه مامان با این کفشهای طلایی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه

، خوشگل نمی شه ؟ »

چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه می کردم ، گفتم:

« چرا عزیزم ، حق با تو است ، مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو

بهشت خیلی قشنگ میشه ! »

[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ یاس ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

باد می وزد میتوانی در مقابل آن هم دیوار بسازی و هم آسیاب انتخاب با توست.... امیدوارم لحظات خوبی رو در وبلاگم سپری کنین.... خواهشا هر کس که به وبم سر میزنه و نظر میزاره نوشتن ادرس وبش رو فراموش نکنه... مرسی
صفحات دیگر
امکانات وب



دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
http://night-skin.comhttp://night-skin.comhttp://night-skin.com
< قالب و كدهاي جاوا > < onLoad and onUnload Example

قالب و كدهاي جاوا > ابزار پرش به بالا


کد ماوس